تبليغاتX
 چشمان بارانی من

چشمان بارانی من

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با بدی آتش زدم کشتم ...

من مجبور شدم پست قبلیم رو پاک کنم هر چقدر فکر کردم دیدم بهتره به جز چند نفر کسی در مورد زندگیم چیزی ندونه منو ببخشید ... یه قانون میگه زیر آب خودتو نزن خره ... منم از این قانون پیروی میکنم ...

در مورد دعوت نامه دوست خوبم مریم هم با کمال میل قبول میکنم اما بزارید وقتی توی بازی شرکت کنم که نوشتم تکمیل بشه .. موفق باشید فعلا


 

نوشته شده توسط متولد باران در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 6:39 موضوع | لینک ثابت


دوباره میخوام شروع کنم میخوام این خونه ای که یه مدت ولش کرده بودم رو دوباره بسازم البته به کمک همه شما   خوب مثل قدیم دیگه نمی نویسم اون موقع ها همش غم بود اما خوب بعد از یه مدت اتفاقات خوبی برام افتاد دوستای بسیار خوبی پیدا کردم که کمکم کردن خودم رو دوباره پیدا کنم   خوب این افتتاحیه بود برای امروز یه جشن کوچولو داریم  که بزودی خبرتون میکنم

فعلا میرم خودمو برای جشن آماده کنم این کوچولو ها نازم تقدیم شما

 


 

نوشته شده توسط متولد باران در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت


دل گلخونه بسته

ما كه دار و ندارمان اين ست: دل ناقابلي كه مال شماست
تو كه تحويل هم نمي گيري سال هشتاد و پنج سال شماست
" 8 " يعني پرنده مي ميرد " 5 " يعني دل مرا بشكن
مگر از من اجازه مي گيري بال من هم كه نيست بال شماست
آي آقا سلام مي بخشي آي خانم سلام حال شما؟
تو كه تفسير « احسن الحالي » حال من خوب نيست حال شماست
دل كم سن و سال ما حيف ست چند تايي بهار كم ديده
سايه ي مادري ت بر سرمان دل ما طفل خردسال شماست
هفت سال سياه بي تو گذشت هفت سين من از تو خالي شد
مثل مصراع خالي از تشبيه مثل بيتي كه بي خيال شماست
من كه چيزي نخواستم خاتون پس بيا عادلانه قسمت كن
خاطرات گذشته مال من ست سال هشتاد و پنج مال شماست


 

نوشته شده توسط متولد باران در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


خداحافظ برای تو ... برای آخرین شعرت

       شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

 

 

      خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 

 

    خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

 

 

       در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

 

 

  و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 

 

       و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

 

 

  چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

 

 

 چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 

 

  خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی

 

 

     خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

 

 

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

 

 

 خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!


 

نوشته شده توسط متولد باران در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 7:20 موضوع | لینک ثابت


بنویس از سر خط

تا حالا به این فکر کردین که زندگی چیه ؟

تا توی نظر خودتون زندگی رو به چی تشبیه کردین به نظر شما زندگی هر چیزی میتونه باشه بستگی به ذائقه هر آدمی داره  به نظر من زندگی مثل رودخونه می مونه که لحظه به لحظه آب جدیدتری توش جریان پیدا میکنه  زندگی ما لحظه به لحظه که میگذره چیز جدیدی اتفاق می افته و لحظه جدید تفاوتش با قبلی از زمین تا کهکشونه .!!

 همونطور که لحظه جدید اتفاق می افته یا به قول معروف سر خطه شروع تازه ای داشته باشیم و اینقدر جرات داشته باشیم که از سر خط شروع کنیم  . پس دنبال فرصت نباش که لحظه به لحظه که میگذره واسه من وتو اول خطه ...

اگر قبول داری پس بزن قدش

 

((دارمت ))

 

 

پس بنویس از سر خط


 

نوشته شده توسط متولد باران در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


*  لبخند نسترن
 
باران هنوز می بارید. تمام شب باران مدام به پنجره ها و شیروانی خانه ها کوبیده بود . مثل اینکه شکم آسمان پاره شده بود و آب شرشر از آن بالا می ریخت . دیوار خانه ها تا ایوان رطوبت و نم را بخود جذب کرده بودند . در وسط کوچه ها ؛ آبگیرهای کوچکی به وجود آمده بودند که رفت و آمد را سخت تر می کرد .
بچه ها  با  های  و  هوی  از مدرسه بیرون می زنند . ولی عوض رفتن به طرف خانه ها یشان در چند قدمی درب مدرسه جمع می شوند و دور پسربچه ای حلقه می زنند . همه یک صدا فریاد می زدند : هو- هو دیونه ... هو- هو دیونه !!
یکی از بچه ها که از بقیه بزرگتر بود خود را بزور داخل معرکه چپاند و با حرکاتی زشت و زننده ادای پسرک را در می آورد . همه دست می زدند و می خندیدند . پسرک هم به دقت به راه رفتن او که مانند اردک میان بچه ها دور می زد ؛ نگاه می کرد و می خندید. بیچاره پسرک فکر می کرد که آنها با او دوست هستند و بازی می کنند . ولی این بچه دجلها که اکثرشان از پدرانی بعمل آمده بودند که همیشه دائم الخمر بودند و  در خانه هایشان  هم نسبت به همسرانشان بی رحم بودند . طوری که اگر همسرانشان برای آنها اعتراضی می کردند ؛ بشدت کتک می خوردند . حالا بچه هایشان دور پسرکی لال و شل جمع شده اند و از اذیت کردن او لذت می بردند .
حلقه  محاصره  تنگ تر  و  تنگ تر می شد . پسرک خودش را باخته بود و با چشمانی وحشت زده به چهره تک تک آنها نگاه می کرد . مانند مرغان یک حیاط که به مرغ زخمی حمله ور می شوند و هر کدام به نوبه خود نوکی به سر و روی آن می زنند -  اینها هم هر کدام همان کار را انجام می دادند تا از قافله عقب نمانند . پسرک برای اینکه نیفتد به درخت تکیه داد . او متعجب بود از اینکه در قبال این بچه ها چه جرمی را مرتکب شده است !
پسرک عادتا"  جلوی  مدرسه  می ایستاد  و دانش آموزانی را که با همهمه و خوشحالی خارج می شدند تماشا می کرد . دلش می خواست او هم مثل آنها کیف بردارد و مرتب لباس بپوشد وبه مدرسه برود و با همه آنها دوست شود . برای همین هم هر روز لباس تروتمیزی می پوشید ؛ امروز هم مادرش لباسش را بدقت اطو کرده بود . ولی بچه ها دنبال بازی دیگری بودند . آنها می خواستند که همیشه برنده باشند و چه کسی بهتر از این پسرک ؛ که در مقابل آنها هیچ مقاومتی نشان نمی داد و وقتی هم دردش می آمد آهسته گریه می کرد .  اما  آن  دجل ها  همانند پدرانشان  که  به گریه های مادرشان اهمیتی نمی دهند – به گریه پسرک وقعی ننهاده ؛ می زدند و می خندیدند . بعد از اینکه پسرک را کتک زدند راهشان را گرفتند و هر کدام به سوی خانه هایشان روانه شدند . پسرک با سر و رویی گل آلود ؛ در حالی که پاچه شلوارش هم پاره شده بود ؛ بلند شد و لنگ  لنگان به خانه برگشت .
مادر پسرک در ایوان مشغول کاری بود . سراسیمه از پله ها پایین آمد و در حالی که موهای خیس پسرش را نوازش می کرد با محبت پرسید : چی شده عزیزم ؟ باز اون ذلیل مرده ها اذیتت کردن ؟ ... گریه نکن عزیز دلم ... گریه نکن پسر گلم ...
مادر سر پسرش را به سینه اش چسبانده بود . آهی کشید و با اندوه گفت : - خدایا شکرت ... خدایا ! آخه چرا من ؟ چرا من ؟... چرا بنده هاتو اینطوری آزمایش می کنی ؟ آخه این طفل معصوم چه گناهی داشت که ....
او نتوانست ادامه بدهد قطرات اشک صورتش را خیس کرد . درست است که بچه اش ناقص بود ولی او طوری رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و هر روز لباس های تروتمیزی به او می پوشاند ؛ موهایش را خوب آب و شانه می کرد و مرتب می ساخت . سعی می کرد  کمبود  پسرش را اینطوری جبران کند .  با  این حال تعدادی از اهالی روستا با نیش و کنایه دل مادر پسرک را تیکه پاره می کردند .
نسترن دوان دوان وارد حیاط شد . مادر در حالی که  لباسهای گل آلود پسرک را در می آورد  رو به نسترن کرد و گفت : دخترم برو خونه تون ؛ منم اینو می برم حموم ... بعدا"  می آیی با هم بازی می کنید ... آ فرین دخترکم ... به مامان سلام برسون .
دخترک در حالی که آستین پیراهنش را بدهن گرفته و می جوید ؛ با تکان دادن سرش برگشت و همانطور که آمده بود دوان دوان خارج شد . او تنها همبازی پسرک بود . هر دو همسن وسال بودند . موهای مواج دخترک همانند آبشار طلایی و چشمان تند – ماوی رنگش همانند دریا بود .   چشم چپش انحراف کمی داشت که او را متشخص تر نشان می داد .  در باغچه حیاط دختر لالایی را که از مادرش یاد گرفته بود می خواند و پسرک هم دو سه قایق کاغذی می ساخت ( این کار را خوب بلد بود) و در گودال کوچکی که از پس آب حوض بوجود آمده بود – می گذاشت و با فوت دادن آنها را مجبور به حرکت می کرد . وقتی هم حوصله شان سر می رفت ؛ نفری چوبی را برمی داشتند و سوارش می شدند و با هی هی گفتن  دور باغچه می دویدند .  آنها به خوشی  زندگی شان را سپری می کردند.
 
 
 
پشت خانه آنها استخر پرورش ماهی قرار داشت که منظره دلبازی به آنجا می داد . دورها دور استخر  باغ بود و از درختان سرسبزی پوشیده شده بود . پسرک خیلی اوقات در کنار استخر روی چمنها ولو می شد و در سایه درختان به دریاچه خیره می شد . در دنیای خودش تصور می کرد که : با دخترک سوار بر قایقی در دریاچه می گردند و او همان لالایی دوران بچگی را زمزمه می کند . این بزرگترین آرزوی پسرک بود .
پسرک هفدهمین  بهار  زندگیش را با  نفس عمیقی تو کشید .  احساس خوشایندی داشت  مثل  پرواز کردن ؛  دویدن  و  یا  فریاد کشیدن .
خورشید می رفت و ماه با قرص کامل نماینگر می شد . گلها عطرافشانی کرده اند . بوی علف و سبزی تازه همه جا را فرا گرفته است . نوای دل انگیز جیرجیرکها  سکوت شب را می شکست . پسرک سرشار از عشق و شادی افتان و خیزان به محل همیشگی ش می رود . از لای بوته های تمشک بسختی گذشت . از خانه باغ گلی که در کنار استخر بود صداهایی می آمد . صدا شبیه ناله کسی بود که انگار تنگی نفس دارد و در حال خفه شدن است . پسرک خودش را به خانه رساند و از حفره هایی که در دیوار کلبه ایجاد کرده بودند به داخل نظاره کرد .  در سایه روشن اتاق – برادرش را دید که با دختری معاشقه می کرد . پسرک از اینکه آنها را به آن حالت می دید راضی بود . او حالا دختر را هم می دید . نسترن را دید که با چشمانی نیمه باز در ..... !!
لبان پسرک به لرزه افتاد . باورش نمی شد . دستانش را روی چشمانش گذاشت و به سرعت از آن محل دور شد . بغض گلویش را می فشرد . در خلوتگاهش دمر روی علفهای سبز افتاد . بدنش با هق هق هایش بالا و پایین می رفت ...
از گریه دست کشید و به پشت خوابید . گونه هایش خیس اشک بود . او حالا غمگین ترین پسرک دنیا بود . نیم خیز شد . به سطح آب استخر که عکس ماه رویش می رقصید خیره شد .-  روی آب قایقی سفید رنگ قرار داشت . زنی داخل قایق ایستاده بود و برای پسرک دست تکان می داد . چشمانش را بست و دوباره نگاه کرد . آری نسترن بود ... نسیم ملایمی می وزید و حرکات موزونی به لباس سرتا پا سفیدی که به تن داشت می داد ... دختر او را بطرف خودش می خواند . با چشمانی نیمه باز صدا می کرد – بیا عزیزم ... تو مال منی ... بیا ...
پسرک صدای تپش قلبش را می شنید .
 
 
آنسوتر در خانه باغ ؛ نسترن بعد از یک معاشقه طولانی در کنار برادر پسرک خفته بود . صدایی شبیه صدای چیزی که توی آب بیفتد  ؛  به گوش رسید .  نسترن  برای  لحظه ای پلکهایش را از هم گشود . عنکبوتی از تیرک سقف آویزان بود و بسوی طعمه اش می رفت .  دخترک چشمهایش را بست و لبخندی بر لبانش نشست .
فردا دمدمای صبح اهالی روستا ؛ جسد پسرک را از آب در آوردند . بدنش کبود شده بود . او را به پشت خواباندند . لبخند تلخی بر لب داشت . 
 
 
                                                                      سینا صادقی


 

نوشته شده توسط متولد باران در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 6:57 موضوع | لینک ثابت


خاطرات


 

نوشته شده توسط متولد باران در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت


گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم ‍: گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
برگرد!?


 

نوشته شده توسط متولد باران در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت


نمی خواهم بمیرم !

نمی خواهم بمیرم !

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان ،
روی کدامین کوه ؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر ، آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گرد آلود سختی هاست
نمی خواهم از اینجا دست بردارم !

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق
با این مهر ، با این ماه
با این خاک با این آب ...
پیوسته است .

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست .
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است .
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم نا جوانمردی است .

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را بر افرازم ، بیفروزم

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردائی ، چه دنیائی !
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم ، ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟

فریدون مشیری ، از کتاب " آه باران


 

نوشته شده توسط متولد باران در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


سلام من برگشتم اینا این کاره نیستن !!!

عاشقانه
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتاب را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود


 

نوشته شده توسط متولد باران در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting